sobhan joodaki
نويسندگان

 

 

حق انتخاب
به خاطر سه چیز هیچگاه کسی را مسخره نکنید : چهره،والدین(پدرومادر) و زادگاه
چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آنها ندارد.


دلقک
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.
دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود .
مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم

 

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ صمدجودکی ]

رلادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا مبارکباد.روز مادر بر تمامی مادران دلسوز و فداکار این سرزمین مقدس گرامی باد.

[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ صمدجودکی ]


 

http://img4up.com/up2/35290883131324229143.jpg

 
دلش‌ مسجدی‌ می‌خواست. با گنبدی‌ فیروزه‌ای‌ و مناره‌ای‌ نه‌ خیلی‌ بلند... دلش‌ یک‌ حوض‌ کوچک‌ لاجوردی‌ می‌خواست. و شبستانی‌ که‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبیح‌ و چادر نماز است.دلش‌ هوای‌ محله‌ای‌ قدیمی‌ را کرده‌ بود...
دلش‌ مسجدی‌ می‌خواست. با گنبدی‌ فیروزه‌ای‌ و مناره‌ای‌ نه‌ خیلی‌ بلند و پیرمردی‌ که‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالای‌ آن‌ الله‌اکبر بگوید.
دلش‌ یک‌ حوض‌ کوچک‌ لاجوردی‌ می‌خواست. و شبستانی‌ که‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبیح‌ و چادر نماز است.
دلش‌ هوای‌ محله‌ای‌ قدیمی‌ را کرده‌ بود. با پیرزن‌هایی‌ ساده‌ و مهربان‌ که‌ منتظر غروب‌اند و بی‌تاب‌ حی‌ علی‌الصلاة.
اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...
فرشته‌ها که‌ خیال‌ نازک‌ و آرزوی‌ قشنگش‌ را می‌دیدند، به‌ او گفتند: «حالا که‌ مسجدی‌ نیست، خودت‌ مسجدی‌ بساز».
او خندید و گفت: چه‌ محال‌ زیبایی، اما من‌ که‌ چیزی‌ ندارم. نه‌ زمینی‌ دارم‌ و نه‌ توانی‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم.
فرشته‌ها گفتند: این‌ مسجد از جنسی‌ دیگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ کن، ما مسجدت‌ را می‌سازیم.
او اما تنها آهی‌ کشید.
و نمی‌دانست‌ هر بار که‌ آهی‌ می‌کشد، هر بار که‌ دعایی‌ می‌کند، هر بار که‌ خدا را زمزمه‌ می‌کند، هر بار که‌ قطره‌ اشکی‌ از گوشه‌ چشمش‌ می‌چکد، آجری‌ بر آجری‌ گذاشته‌ می‌شود. آجرِ‌ همان‌ مسجدی‌ که‌ او آرزویش‌ را داشت.
و چنین‌ شد که‌ آرام‌آرام‌ با کلمه، با ذکر، با عشق‌ و با دعا، با راز و نیاز، با تکه‌های‌ دل‌ و پاره‌های‌ روح، مسجدی‌ بنا شد. از نور و از شعور. مسجدی‌ که‌ مناره‌اش‌ دعایی‌ بود و هر کاشی‌ آبی‌اش، قطره‌ اشکی.
او مسجدی‌ ساخت‌ سیال‌ و باشکوه‌ و ناپیدا، چونان‌ عشق. و هر جا که‌ می‌رفت، مسجدش‌ با او بود. پس‌ خانه‌ مسجدی‌ شد و کوچه‌ مسجدی‌ شد و شهر مسجدی.
آدم‌ها همه‌ معمارند. معمار مسجد خویش، نقشه‌ این‌ بنا را خدا کشیده‌ است. مسجدت‌ را بنا کن، پیش‌ از آن‌ که‌ آخرین‌ اذان‌ را بگویند.

[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ صمدجودکی ]

 

http://newsroom.unl.edu/releases/downloadables/photo/20100309groundwater3.jpg


خانم جوانی که در کودکستان برای بچه های 4 ساله کار میکرد میخواست چکمه های
یه بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن،
بچه رو بغل میکنه و میذاره روی میز، بعد روی زمین بلاخره باهزار جابجایی و فشار چکمه ها
رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه که ...
هنوز آخیش گفتن تموم نشده که بچه میگه این چکمه ها لنگه به لنگه است .


خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید
تا بلاخره بوتهای تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
گفت ای بابا و باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشهولی با چه زحمتی که بوت ها به پای بچه نمیرفتن و با فشار زیاد بلاخره موفق شد که بوت ها رو پای این کوچولو بکنه
که بچه میگه این بوتها مال من نیست.


خانم جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم. دوباره با زحمت بیشتر این بوت های بسیار تنگ رو در آورد.


وقتی تمام شد پرسید خب حالا بوت های تو کدومه؟ بچه گفت همین ها بوت های برادرمه ولی مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد یک آه طولانی کشید وبعد گفت
خب حالا دستکشهات کجان؟
توی جیبت که نیستن. بچه گفت توی بوتهام بودن دیگه!!!!!

 

 

 

[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ صمدجودکی ]

 

 

داستان زندگی یه جوون امروزی! چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.

 ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که: « ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر».

 رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟گفتم: « دیپلم تمام ». گفت: « بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه».

 رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید: « خدمت رفته ای »؟گفتم: « هنوز نه »؛گفت: « مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».

رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم. برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید: « شغلت چیه »؟گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛گفت: « بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».

 رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند: « سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند: « باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ».

 گفتند: « برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند: « باید متاهل باشی ».برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ».

گفتند: « باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم: «باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».گفتند: « باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».

 برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم

[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ صمدجودکی ]



سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت .
وزیر همواره میگفت: هراتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست .
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن
میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام
چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیربرآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده
خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد
...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند.

پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و
از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به
محل سکونت قبیله هایی رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای
خدایانشان بودند،
زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی
بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست
!!!
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،
اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را
برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او
نگاه کنید
!!!
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد .
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند وگفت:اکنون فهمیدم منظور تو از
اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن
انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی
این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید،اگر من به زندان نمی افتادم مانند
همیشه در جنگل به همراه شما بودم درآنجا زمانی که شما را قربانی نکردند
مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،
بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفیدبود
!!!


ایمان قوی داشته باشید و
در مشکل صبر و استقامت داشته باشید

که پایان شب سیه سپید است ...

[ سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ صمدجودکی ]
 
[ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ صمدجودکی ]

زمانی که بچه بودیم و در دبستان درس می خواندیم به معلمان خود به عنوان فرشته نگاه می کردیم.کسی جرات اعتراض نداشت اما حالا چی؟چند روز پیش به کلاس پنجم دخترانه گوار رفتم و سوالاتی را از بچه ها پرسیدم دختری از ته کلاس اجازه گرفت و گفت آقا چرا شما همیشه از این چند نفر می پرسید؟ پس ما چی؟اونجا خندیدم اما بیرون که آمدم با خودم گفتم عجب درسی به من داد. مانده ام که او جرات دارد یا من خیلی به آنها دوست هستم که راحت حرفشان را می زنند.

[ پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٢ ‎ق.ظ ] [ صمدجودکی ]
درباره وبلاگ

آموزگار مقطع ابتدائی هستم. در روستای سرسختی سفلی (شازند) به دنیا آمده ام.
موضوعات وب
 
امکانات وب