|
sobhan joodaki | ||
|
حق انتخاب
[ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٢٠ ب.ظ ] [ صمدجودکی ]
رلادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا مبارکباد.روز مادر بر تمامی مادران دلسوز و فداکار این سرزمین مقدس گرامی باد. [ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٩ ق.ظ ] [ صمدجودکی ]
[ چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۱ ب.ظ ] [ صمدجودکی ]
[ شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٠ ق.ظ ] [ صمدجودکی ]
داستان زندگی یه جوون امروزی! چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم. ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که: « ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر». رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟گفتم: « دیپلم تمام ». گفت: « بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه». رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید: « خدمت رفته ای »؟گفتم: « هنوز نه »؛گفت: « مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم. برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید: « شغلت چیه »؟گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛گفت: « بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند: « سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند: « باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم». برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند: « برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند: « باید متاهل باشی ».برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ». گفتند: « باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم: «باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».گفتند: « باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ». برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم [ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٩ ب.ظ ] [ صمدجودکی ]
پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و
که پایان شب سیه سپید است ... [ سهشنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥۳ ب.ظ ] [ صمدجودکی ]
[ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٥ ق.ظ ] [ صمدجودکی ]
زمانی که بچه بودیم و در دبستان درس می خواندیم به معلمان خود به عنوان فرشته نگاه می کردیم.کسی جرات اعتراض نداشت اما حالا چی؟چند روز پیش به کلاس پنجم دخترانه گوار رفتم و سوالاتی را از بچه ها پرسیدم دختری از ته کلاس اجازه گرفت و گفت آقا چرا شما همیشه از این چند نفر می پرسید؟ پس ما چی؟اونجا خندیدم اما بیرون که آمدم با خودم گفتم عجب درسی به من داد. مانده ام که او جرات دارد یا من خیلی به آنها دوست هستم که راحت حرفشان را می زنند. [ پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:۳٢ ق.ظ ] [ صمدجودکی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||